روزه سکوت

۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۱



چند ماه سکوت حکم فرما خواهد بود…

بی‌حوصله‌گی‌ها

۲۴ فروردین ۱۳۹۱

برای همه پیش میاد، برای منم پیش میاد. مگه من تافته ی جدا بافته هستم؟ منم آدمم. حق دارم!
باید یه جایی یکی به من خبر میداد ولی کسی نبود، چیزی نبود ، نشانه ای نبود.
خستگی‌سفر از یک راه بلند بی بازگشت…
کاشکی ققنوس بودم اونوقت خودم رو آتیش میزدم تا از خاکستر از نو متولد بشم ولی حیف …


“هر وقت دیدی حـــــــریف داره برنـــده میشه یه لبخنـــــــد بـــزن تا به بـــردش شـــــک کنــــــه !!”

بوی شالی

۱۵ اسفند ۱۳۹۰

صدای فن های سقف قطع نمیشد، بوی برنج تازه هم قطع نمیشد، کسیه های ۶۵، ۳۰، ۲۰ کیلویی برنج گوشه چیده شده بود، اونطرف کلی کیسه شالی آماده برای برای ریخته شدن به دستگاه های خاموش نشدنی کارخانه …
-
فقط یکم پشت بازوهام درد گرفته، اونم چن تا کیسه بردارم دردش خوب میشه، امروز زیاد کیسه بلند نکردم. عضله هام بالا تنم خیلی داره بزرگ میشه، دیگه لباسام اندازم نمیشه، نمیشه برم لباس بخرم که، اصلا وقت نمیکنم ….
-
کارخانه شالیکوبی بزرگ نبود ولی کوچیک هم نبود، چن تا کارگر افغانی داشت که کل کیسه ها را جابجا میکردن، به قول صاحب کارخونه: “اگه این افغانی ها نبودن کار کل کارخونه لنگ بود، مگه میشه از ایرانی جماعت کار کشید!” ولی فقط یه کارگر کارخونه ایرانی بود به اسم رشید!
-
امشب رفتم خونه، برم یخچال رو تمیز کنم، اون آش نذری که همسایه آورده بود کفک زده، یه سری ظرف هم گوشه کنار یخچال هست که کلا بوی گندش خونه رو ور داشته، اگه وقت کردم کف حموم و دستشویی رو هم تمیز کنم، کلا سیاه شده، آخرین بار ۶-۷ ماه پیش بود که خونه رو تمیز کرده بودم…
-
رشید تنها کسی بود که پا به پای کارگر های افغانی کیسه های سنگین شالی یا برنج رو بلند میکرد، حتی بعضی وقت ها دو تا کیسه ۶۵ کیلویی برنج رو با هم روی کولش می انداخت. هر روز صبح ساعت ۷ نشده بود میومد کارخونه استراحت نداشت تا ساعت ۹ شب یه ریز کیسه بلند میکرد. آدم کم حرفی بود، شده بود کسی تا چن روز صدایی از رشید نمیشنید. فقط برای ناهار میرفت یه ساعتی روی کیسه ها برنج دراز میکشید و یه چرتی میزد.
-
امروز دیگه روی کیسه های شالی دم در نمیخوابم، باد سرد از بالای در میاد میخوره به کمرم. دیگه کمر برام نمیمونه! بعدش ناهار امروز همین سه تا نون بسته دیگه شب رفتم خونه شام چیزی نمیخورم شاید هم اشتها نداشتم برا ناهار یکی از نون ها موند برا شام بردم خونه. فقط باید حواسم جمع باشه خرج و دخلم با هم بخونه.
-
رشید عجیب بود ولی غریب نبود. همه رشید رو میشناختن جوونی که عاشق شده بود. برای خودش کلی آدم بود. مغازه داشت، خونه داشت، ماشین داشت. عاشق یه دختر شده بود. آخر سر همین عشق و عاشقی بدبختش کرده بود. بعد چن ماه از ازدواجش گذشت دختره طلب مهریه ش رو کرد و کلی زندگی رشید رو بالا کشید. رشید کل زندگیش رو فروخت مهریه داد حتی رشید رو به خونش که الان به اسم دختره بود راه نمیداد …
-
.امروز چن شنبه میشه، چهارشنبه؟  یعنی فردا میاد؟ خودش قول داد که بیاد؛ حرفش که حرف نیست ولی شاید دلش بسوزه بیاد. اون هفته که نیومد ولی دو هفته قبل که اومده بود او انگشتر طلا رو دید واسش خریدم خیلی خوشحال شد. اون لبخندی که روی لباش نشست یه دنیا می ارزید. هیچکس حرفای من رو نمیفهمه.
-
رشید اجاره نشین بود توی یه زیرزمین قدیمی و تاریک. صبح میرفت کارخونه شالیکوبی کار میکرد. آدم بی توقعی بود بزرگترین آرزوش این بود که زنش هر هفته سر وقت بیاد ببیندش که هر دفعه بهش یه هدیه بده. کل مزدش رو برای زنی که ازش طلاق گرفته بود هدیه میخرید…
-

پینوشت: همیشه نباید پایانی وجود داشته باشه. همیشه نباید معنایی وجود داشته باشه…

پارک دانشجو

۱۱ اسفند ۱۳۹۰

ساعت از هشت شب گذشته بود، روی صندلی پارک دانشجو نشسته بودم، همون صندلی که دقیقا بقل آبسرد کن سمت جنوبی حوض گنده پارک قرار گرفته، هوا سرد نبود ولی میلرزیدم، با تمام وجودم دلم میخواست سیگار بکشم ولی خب نمیخواستم، آخرین بار که سیگار کشیدم چن هفته پیش بود،  دیگه نمیخواستم سیگار بکشم. دکمه های کاپشنم رو محکم بستم، پام رو بالا آوردم، زانو هام رو توی بقلم جمع کردم، سرم رو روی زانوهام قرار دارم، خسته بودم. چن ساعت پیش توی خوابگاه دخترا بودم، داشتم شبکه وایرلس رو کار میذاشتم، سوئیچ، نود، سرور، کابل، .. . شش طبقه خوابگاه دخترا بود، هر طبقه دو تا نود کار گذاشتم. از کابل کشی، سوکت زدن، بالا پایین رفتن، خسته نشدم ولی داخل تک تک اتاقا رفتن و یا الله یا الله گفتن خستم کرده بود، بعد از کلی یا الله گفتن وقتی داخل اتاق میرفتم دختره انگار تازه از حموم اومده بود جلوم ایستاده بود! سرم رو پایین می انداختم کارام رو انجام میدادم و میرفتم جای بعدی نود رو کار بذارم. هی این پروسه تکرارا میشد…
الان خسته و کوفته روی صندلی پارک دانشجو نشسته بودم، ادما از جلوم رد میشدن، به من در حال چرت زدن نگاه میکردن، بعضی ها پوزخند میزدن، بعضی ها دل میسوزوندن، بعضی ها هم بی تفاوت. دلم میخواست تا صبح میگرفتم همین جا روی صندلی میخوابیدم، از چرت زدنم لذت میبردم، اصلا باید تا صیح روی همین صندلی چرت میزدم، ساعت از نه گذشته بود، باید میرفتم دیگه دیر شده بود.
پارک دانشجو هم دنیای خاصی برا خودش داره، شاید هر وقت به پوچی میرسم به این پارک میرسم، امشب هم خاطره ای ثبت شد تا دفعه ی بعد یادم باشه که پارک دانشجو همیشه آغوشش رو برام باز نگه داشته…

نگاه کلی

۴ اسفند ۱۳۹۰

زندگی نوعی کثافتکاریه که مجبوری بهش تن بدی

یگانهٔ من

۴ اسفند ۱۳۹۰

نمی‌لرزیدم ولی سرد بود، بدجور بارون میومد. ماشین با سرعت روی جاده بارونی حرکت میکرد، کنار پنجره صندلی عقب نشسته بودم، از لبه پنجره  هر از چن گاهی قطره های بارون به داخل ماشین می‌پاشید. از هوای شرجی متنفر بودم، هوا طوری بود که انگار داشتم داخل آب نفس می‌کشیدم.
لبم خشکی زده بود پوست پوست شده بود، بر اثر سرما یا هرچیزی، بدجور اذیتم میکرد. با دندونام سعی کردم پوست های اضافی روی لبم رو بکنم ولی نشد، مجبور شدم از دستم استفاده کنم. سر انگشتم که لبم رو لمس کرد تعجب کردم. انگار یه جسم زبر لبم رو لمس کرده بود. سر انگشتام رو نگاه کردم. تا حالا بهشون دقت نکرده بودم، زبر شده بودن، شاید بیرونم مثه دورنم داشت خشن میشد. شاید درون و بیرونم داشت یکی میشد.
ناراحت شدم…
برای اون وقتی ناراحت شدم که توی تاکسی بقلم باشی، دست انداخته باشم روی شونت بخوام صورتت رو لمس کنم، انگشتام به صورتت بخوره، زبری انگشتام رو حس کنی. با تعجب نگاهم کنی بگی: واقعا این خودتی؟
بی اختیار زیر لب تا تو حرف می‌زدم، تخیلاتم تا نا کجا ها پرواز می کرد…
الان همه چیز عوض شده، دیگه نمی‌پرسی واقعا خودتی! شاید اگه از اون طرف خیابان به طرفم بیای راهت رو عوض کنی یا شاید اگه از طرف دیگه خیابان برات دست تکان بدم بی تفاوت به راهت ادامه بدی!
دنیای ما خیلی فرق کرده، فرصتی برای جبران وجود نداره، چون تمام فرصت های ممکن رو هدر دادم ولی فرصتی برای ترمیم تمام زخم هایی که بهت وارد کردم رو میخوام…
می‌لرزیدم نه از سرما، نه از باران، از تمام حماقت هایی که خودم رو باهاش احاطه کردم….
ماشین با سرعت حرکت میکرد، ولی خیالاتم همچنان تا نا کجا آباد پرواز میکرد…

شبِ بی‌پایان

۳۰ بهمن ۱۳۹۰

هرکی خیال کرده شب تمامی داره اشتباه کرده. شب تموم بشو نیست. اگه موقتا با طلوع خورشید خودش رو پنهان میکنه ولی با غروب خورشید شدیدتر خودش رو تحمیل میکنه و سیاهی رو به مردم بر میگردونه. همه ی مردم اشتباه فکر میکنن که میتونن با طلوع خورشید شب رو فراموش کنن، با طلوع خورشید باید برای شبی سخت تر آماده شد.
……
دیشب ساعت یازده رفتم حموم، مستقیم دوش آب سرد رو باز کردم.
آب سرد مغزم رو اول منجمد کرد، بعد بقیه بدنم یخ زد.
چن دقیقه طاقت آوردم بعدش رفتم یه گوشه حموم خودم رو مچاله کردم نشستم. صدای شرشر دوش آب، چکیدن آب سرد به سر و صورتم، لرزیدن تنم شده بود دنیای چن دقیقه ای ام.
نمیتونستم زیاد فکر کنم چون مغزم منجمد شده بود ولی گرمای یاد تو هنوز توی ذهنم منجمد نشده بود. کل خاطراتمون رو مرور کردم
رد اشک رو گونه هام هم سرد بود …

از مترو صادقیه تا زیر پل سیدخندان

۱۱ بهمن ۱۳۹۰

از مترو صادقیه تا زیر پل سیدخندان حدود دو سال و سه ماه طول کشید!
آدم باید اعتراف کنه، باید سرش رو بندازه پایین چشماش رو ببنده، دستاش رو مشت کنه، قرو رفتن ناخن انگشتاش رو توی گوشت کف دستش احساس کنه، فریاد بزنه بگه حماقت کردم.
من آدم چنین رابطه ای نبودم، من اصلا آدم نبودم. جرات نداشتم خودم باشم روی حرفم بایستم…
اصلا این حرفا مهم نیست، این حرفا مثه سر باز کردن یک زخم کهنه میمونه. اصلا نمیخوام به دو سال و سه ماه گذشته فکر کنم، خاطرات شیرینی و همچنین تلخ رو از سر گذروندم. به کل تلخی یا شیرینی مهم نیست الان دیگه اون خاطرات مزه ای نمیده!
داشتم چی میگفتم، آهان من حماقت کردم، کلا خودم رو آدم حساب کردم که میتونم یه رابطه رو شروع کنم؛ همش تقصیر من بود! فکر میکردم دانای کل هستم. هرکاری میکنم درسته ولی کلا راه اشتباه رفتم. خیلی طرفم رو اذیت کردم الان دیگه نمیشه کاری کرد، سبو شکسته و روغن ریخته شده…
ولی باید بگم که یک سال پیش سبو شکسته بود و روغن ریخت. توی یک سال گذشته هی سعی کردم که روغن ها رو از روی خاک جمع کنم ولی نشد…
باید داد بزنم بگم اشتباه کردم، حماقت کردم، نفهمیدم. احساس خود بزرگ بینی داشتم. فکر کردم زندگی مثه یه برنامه ست که بشه راحت پیش بینی کرد ولی زندگی بالا پایین زیاد داره.
حماقت شاخ و دم نداره که، یکی نبود به من بگه آخه بدبخت چرا اینقد دروغ میگی و خالی میبند؟ مگه با دروغ میشه زندگی رو ساخت، هیچکس نبود یکی بخوابونه زیر گوشش بگه آدم باش
از ساعت ۵:۵ متنفر شدم، از عدد پنج متنفر شدم. از اسمس بازی های آخر شب متنفر شدم، از بوسه های اسمسی متنفر شدم، از حماقت های ذهنی متنفر شدم، از پارک طالقانی متنفر شدم، از ترمینال کلانتری کرج متنفر شدم، از مترو خط پنج! از گلشهر تا صادقیه متنفر شدم، از سربندان متنفر شدم، از پارک ملت متنفر شدم، از ون های ونک تا آزادی متنفر شدم، از ون های ونک تا پاسداران متنفرشدم، از کوچه پس کوچه های پاسداران متنفرم. متنفرم متنفرم متنفرم
مترو صادقیه تا پل سید خندان کاش یک روبا بود که میشد از خواب بیدار شد از ترس این خواب تا چن ساعت لرزید بعد فراموشش کرد ولی تا آخر عمر یادم میمونه، باید سعی کنم باهاش کنار بیام و کنار بقیه حماقت های زندگیم بایگانیش کنم!
این چن روز هی به خودم میگم: بسته دیگه، اینقدر فکر نکن، تموم شده. ولی باز میبینم در فکر و خیال غرق شدم، بدون اینکه بفهمم کی در فکر و خیال غرق شدم.
هرچقدر اعتراف کنم حماقت هام تموم نمیشه…
از مترو صادقیه تا زیر پل سیدخندان حدود دو سال و سه ماه طول کشید!

آتش عشق

۲۲ دی ۱۳۹۰


لباس‌هایت را بکن!
قرن‌هاست که هیچ معجزه‌ای زمین را لمس نکرده است.
برهنه شو! برهنه!
زبانم بند آمده و این تن توست که تمام واژگان را می‌داند.
«نزار قبانی» شاعر معاصر سوری
تعری
فمنذ زمان طویل على الأرض لم تسقط المعجزات
تعری .. تعری
أنا أخرس وجسمک یعرف کل اللغات

یک روز کاملا عادی

۲۵ آذر ۱۳۹۰

دم در خونه، توی راهرو آپارتمان دختر چهار ساله‌م شلوار جینم رو می‌کشید، هی می‌گفت: “بابایی بریم دیگه”
حوصله نداشتم، دلم می‌خواست با لگد شوتش کنم از پله‌ها پرت بشه پایین!
دیشب خیلی بد خوابیده بودم. تا ساعت یازده مشغول کارای طراحی بودم، تا ساعت یک نصفه شب هم از درد معده خوابم نبرده بود. الانم ساعت شش صبح بود، باید دخترم رو می‌برد مهد کودک و خانومم رو هم سر کارش می‌ذاشتم.
بهش لبخند زدم، دستی به سرم دخترم کشیدم، گفتم: “پیچکِ بابا، بذار در خونه رو قفل کنم، بعد بریم. مامانت هم حتما تا الان ماشین رو مالیده به در پارکینگ منتظر ماست. بابات باید دوباره بره صافکاری پول بریزه.”
دخترم اخم کرد و گفت: “می‌خوای دهواش کنی؟ نزنی‌ش‌ها!”
در خونه رو قفل کردم، دخترم رو بغل کردم، آروم بهش گفتم: “فکر می‌کنی چرا اینقد طول دادم تا در خونه رو ببندم؟ می‌خوام نبینم ماشین بدبختمون دهنش سرویس می‌شه. بعدش من کی مامانت رو زدم؟”
دخترم بیشتر اخم کرد، روش رو برگردوند و گفت: “بابایی که زدن بد نیست ولی بعضی وقتا بلندبلند دهوا می‌کنی”
خب بچه راست می‌گفت. بعضی وقتا بدجور کنترلم رو از دست می‌دم. ولی اگه خانومم رو دعوا نکنم که به جای اینکه فقط سپر رو بماله به در پارکینگ، کل در پارکینگ رو یجا می‌کنه. مُردَم پول صافکاری دارم. ولی بعد اینکه سر خانوم دعوا می‌کنم تا چن روز از خودم بدم میاد. عذاب وجدان دارم. چن ساله با خودم کلنجار می‌رم این اخلاقم رو کنار بذارم ولی نمی‌شه
- “کلید رو بده من. کـــلید رو بده من، کــــــــــــلید رو بده من.”
دخترم بی‌مهابا تکرار می‌کرد. با مته رو اعصابم بود
با حالت عصبی گفتم: “کلید رو گم می‌کنی. باشه‌باشه بریم داخل ماشین بهت می‌دم. ببین مامانت منتظرته. داره دست تکون می‌ده.”
دخترم با مشت کوچولوش یکی زد روی قفسهٔ سینه‌م. گفت: “امروز من جلو می‌شینم. بهت گفته باشم‌هااا”
گفتم: “چشم. اصلا دلت می‌خواد من برم صندوق عقب، مادر و دختر با هم ماشین رو بزنین به جدول؟ خیال خودمون رو راحت کنیم”
ماشین جلوی آپارتمان پارک بود، دخترم رو صندلی جلو بقل راننده نشوندم. کمربندش رو بستم. خودمم با افتخار رفتم صندلی عقب نشستم. قبل سوار شدم نیم نگاهی به عقب ماشین انداختم. شکر خدا سپر سالم بود ولی چراغ عقب خورد شده بود!
سوار ماشین شدم، با  مهربانی گفتم: “این همسایه طبقه پایینی هم رانندگی بلد نیستا، بد ماشین رو پارک کرده بود، خواستم برم توی پارکینگ عقب ماشین گرفت بهش؛ چراغ عقب شکست. فدای سرم. ولی یادت باشه به خانومش بگی که بهش تذکر بده. خودت می‌دونی که من باهاش رودربایستی دارم”
خانومم با سریع‌ترین حالت ممکن برگشت؛ به من نگاه کرد. بدجور عصبانی بود؛ گفت: ت”مومش کن یا من پیاده می‌شم با پیچکم با هم پیاده می‌ریم. کدومش؟”
دستام رو به نشانهٔ تسلیم نگه داشتم. گفتم: “تسلیم من تا مهد کودک پیچک حرف نمی‌زنم ولی بعدش رو قول نمی‌دم”
خانومم از ماشین پیاده شد، در عقب ماشین رو باز کرد و گفت: “پیاده شو، رسیدی!”
از ماشین پیاده شدم، لبخند زدم، گفتم: “چشم رئیس! ولی ببین پیچکم ناراحته، دلش می‌خواد باباش باهاش تا مهد کودک بیاد، مگه دخملم؟” (به پیچک با مظلومانه‌ترین حالت نگاه کردم)
دخترم خیلی بی‌احساس به علامت منفی سر تکون داد.
با حالت مظلومانه به خانومم گفت: “بی‌انصاف نباشین، از اول ماه حداقل ده بار پیاده رفتم، گناه دارم. آه من می‌گیرتت که هی ماشین رو می‌کوبی به در و دیوار!”
خانومم با خنده گفت: “فکر کنم باید به فکر یه کفش اسپورت باشی تا کف پات تاول نزنه. بهتره بدو کنی وگرنه دیر می‌کنی و اضافه کار این ماهت کم می‌شه! باید پول چراغ رو هم خودت بدی!”
دستم رو تا ته داخل جیبم فرو بردم، پشت به ماشین کردم به طرف خیابان اصلی راه افتادم، هنوز ده قدم دور نشده بودم که خانومم بوق زد، شیشهٔ ماشین رو داد پایین گفت: “بگو غلط کردم تا سوارت کنم.”
گفتم: “جلوی بچه زشته از این حرفا ولی باشه بخاطر تو میگم. غلط کردی!”
خانوم گاز ماشین رو گرفت و رفت. منم با بیخیالی به سمت خیابان اصلی حرکت کردم تا یه تاکسی بگیرم.

Pages :1234567...28»

ر د ک

اینجا قرار نیست بهترین وبلاگ دنیا باشه و جالب ترین مطالب توش نوشته بشه ولی مطمئنا بدترین وبلاگ دنیا هم نیست.

اینجا دنیای مجازیه که همه به علت دردی که داریم وقتمون رو توش هدر میدیم و میچرخیم. ایکاش میشد این درمان موقت، دائمی باشه ...

فید ورق‌پاره‌: Add to Google Reader or Homepage

فیدتوییتر:Add to Google Reader or Homepage

رایانامه!

اردیبهشت ۱۳۹۱
ش ی د س چ پ ج
« فروردین    
 ۱
۲۳۴۵۶۷۸
۹۱۰۱۱۱۲۱۳۱۴۱۵
۱۶۱۷۱۸۱۹۲۰۲۱۲۲
۲۳۲۴۲۵۲۶۲۷۲۸۲۹
۳۰۳۱  
Google Analytics Alternative